‰ سلام . یه دست نوشته از خودمه امید است که خوشتون بیاد ‰
بچه ها ممنونم خیلی زیاد
:ـ: بهوونه :ـ:
تو این زمونه کبود دل واسه تو بهوونه بود
نخواستی باورم کنی رفتنت هم بهوونه بود
گذشته ها ، گذشته و دل نای موندن نداره
برای یک روز قشنگ شوق دویدن نداره
یه روز تو این فاصله ها حکم قفس بریده شد
تو این غبار عاشقی نفس بریده خسته شد
هوای زرد فاصله ، دلداده رو ویرونه کرد
فضای سبز لحظه رو ، با رفتنش بی خونه کرد
حالا باید تو این روزا به لحظه ها سفر کنه
برای دیدن گلش خاطره ها رو گز کنه
هوای گریه از چشام ، بودن و موندن رو میخواست
ولی نشد بدون اون ، موندن و از زمونه خواست
‰ پیامک های گوشیمه مزیتش اینه که الان که میخونینش به پای کسی هزینه نیافتاده ‰
اگه تکراریه چون چشمامون بهشون عادت کرده وگرنه همه مون معنی هاشون رو نمی دونیم یا اصلا بهشون عمل نمیکنیم
:ـ: مهم نيست قشنگ باشي ،قشنگ اينه كه مهم باشي حتي براي يك نفر !!!
:ـ: ناپلئون میگه : حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش ، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی ، چیزی رو امضا کن که بتونی پاش وایسی پس دوست دارم امظا .......
:ـ: براي شکستن من يه اخم کافيه ... نيازي به فريادت نيست واسه اشک ريختنم سکوت تو کافيه ... نيازي به قهر نيست براي مردنم حرف رفتنت کافيه ... نيازي به انجامش نيست .
:ـ: سعي کن بخاطر کسي که دوستش داري غرورتو از دست بدي ولي مواظب باش بخاطر غرورت کسي رو که دوستش داري ازدست ندي .
:ـ: آدما مثل يه کتاب ميمونند ، که تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابند پس سعي کن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي ... براي اينکه وقتي تموم بشي مطمئن باش ميرن سره يه کتابه ديگه !!!
:ـ: هميشه صداهاي بلند را ميشنويم پررنگ ها را ميبينيم سخت ها را ميخواهيم غافل ازينکه : خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند .
:ـ: هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما
:ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ::ـ:
اینم یه دکلمه ی جالب من که ازش خوشم میاد شما بخونین ضرر نداره
روز ها ميگذرند لحظه ها از پی هم ميتازند و گذشت ايام ، چون چروکی است که برچهره من ميماند روزها ميگذرند ، که سکوتی ممتد ، برلبم ميرقصد قصه هايی که ز دل می آيند ، زير سنگينی اين بارسکوت بی صدا ميميرند روزها ميگذرند ،
که به خود ميگويم گرکسی آمد و برداشت ز لب ، مهرسکوت
گرکسي آمد و گفت : قطعه شعری بسرود ،
گرکسی آمد واز راه صفا دل ما را بربود ،
حرفهاخواهم زد ....
شعرها خواهم خواند
بهر هر خلق جهان
قصه اي خواهم ساخت
روزها ميگذرند که به خود ميگويم :
گرکسي آمد و بر زخم دلم ، مرحمی تازه گذاشت ،
گرکسی آمد و بر روی دلم ، طرحی از خنده گذاشت
گرکسی آمد و درخاطر من ، نقشی از خود انداخت
صد زبان بازکنم
قصه ها ساز کنم ،
گره از ابروی هر غم زده ای درجهان بازکنم
من به خود ميگويم اگرآمدآن شخص !!!!!!
من به او خواهم گفت : آنچه درمحبس دل زندانيست من به او خواهم گفت
تا ابد دردل من مهمانيست ولی افسوس و دريغ آمدی نقشی ز خود در سر من افکندی ، دل ربودی و به زير قدمت افکندی ديده دريا کردی ، عقل شيدا کردی ، طرح جاويد سکوت ، توبه جای لبخند ، برلبم افکندی ، دل به اميد دوا آمده بود ، به جفا درد بر آن زخم کهن افکندی روزها می آيند لحظه ها از پی هم می تازند من به خود ميگويم :
مستحق مرگ است گر کبوتر بدهد دل به عقاب
• یا اباصالح المهدی ادرکنی •
وقتی از دشتها سوال می کنم ، خياالم را به سوی تو ره می نمايند ، وقتی با نسيم از لابلای گل ها می گذرم ، شتابان پی تو می آيم ، وقتی از پشت ستاره ها می نگرم ، نه اينکه ببينم ، حس می کنم که هستی ، وقتي از پشت ابرها می نگرم ، باور می کنم خورشيد عالمتاب هستی ، وقتی از کنار خاطراتم آهسته آهسته می گذرم ؟ آری می شنوم که زمان می گذرد روزها ، هفته ها مي گذرد ، دست من در پی تو ، در پی تويی که با آمدنت ، گيتي و عالم وهستی ، به تماشاگه حق و به صبحگاه حقيقت می رسد ، گویند جمعه ای خواهی آمد جمعه شد و هنوز هم نيامدی ، هنوز هم ...
به امید ظهورش حتی اگر نباشم
یا علی
باروون